زندگی زیباست

خرداد۱۹

به شکرانه سلامت پسرکم نیما

زنده ماندی در حریری از دعا

تا قیامت باش ممنون خدا

چشمهایت را دوباره باز کن

زندگی زیباست، زیبا چون شما

باز می‌خندد به رویت پنجره

باز می‌گرید یکی از ابرها

باز می‌بوید تو را آن سیب سرخ

باز می‌پرسد نسیم از تو: کجا؟

دست می‌سایی به بال جبرئیل

شعر می‌خواند برای تو خدا

می‌کند گل در اتاقت آفتاب

می‌دهی گلبرگی از آن را به ما

می‌نشیند روبرویت آینه

تا ببیند روز و شب روی تو را

می‌توانی دوست باشی با زمین

یا که در هفت آسمان باشی رها

می‌توانی بشکفی در باغ عشق

در کنار ما بمانی سالها

۱۳۸۳/۴/۹

محمدرضا مهدیزاده | دسته‌بندی نشده | بدون دیدگاه »

خرداد۱۹

یاد

من و یاد تو و یک سینه تنگ

شبی تار و سه‌تاری خسته آهنگ

کمی با چشمهایم مهربان باش

مزن ای دوست بر آیینه‌ات سنگ!

بهاران باش

بهاران باش و از پاییز بگذر

به دریا ریز از کاریز بگذر

من و مهتاب و دل، مشتاق دیدار

شبی از کوچه ما نیز بگذر

ماهی

ندارم هیچ‌ چیزی قابل تو

بجز حرفی که گفتم با دل تو:

منم ماهی، تویی دریا، چه می‌شد

بمیرم روز و شب در ساحل تو؟

بوسه

شبی بالاتر از کوه دماوند

دو ساعت مانده تا باران لبخند؛

کمک کن ای فرشته تا بچینم

کمی بوسه ز لبهای خداوند

عاشقی را

من و باران، من و دریا، من و تو

من و شب‌بو، من و فردا، من و تو

دوباره عاشقی را می‌سراییم

من و مجنون، من و لیلا، من و تو

محمدرضا مهدیزاده | دسته‌بندی نشده | ۱ Comment »

ترانه ای برای تو

خرداد۱۶

هر وقت صدایم را گم می کنم، ترانه ای برای تو می گویم تا اشیاء و طبیعت و آدم های عاشق آن را زمزمه کنند. هر وقت کلمه هایم را گم می کنم، با تو حرف می زنم و غزلی می سرایم که از اشعار تمام شاعران جهان فصیح تر و شیواتر است.

خدایا، هر وقت در پیاده روهای شلوغ گم می شوم و فراموش می کنم از کجا آمده ام، به آسمان نگاه می کنم و حتم دارم دستهای تو برای کمک به من پایین می آیند.

خدایا، می خواهم در جمع روشن آینه ها بنشینم و گیسوان آرزوهایم را ببافم و از تو بپرسم که دل چگونه باید بتپد و چشم چگونه می تواند آینه و دریا را در خود جای دهد و لب چگونه می تواند ترجمه ای از نام های شیرین تو باشد.

خدایا، می دانم اگر رد شب را بگیرم به زلف سیاه تو می رسم و اگر رد دریا را بگیرم، در چشم های تو بیدار می شوم و اگر رد پرنده ها را بگیرم به شانه های نجیب تو می رسم.

خدایا، مگذار از جبروت تو جدا شوم و بر شاخه ای شکسته بنشینم. اگر صدای تو را نشنوم، اگر نگاه تو را نبینم، از شکوفه های بهاری خالی می شوم و هیچ ستاره ای قدم در اتاقم نمی گذارد.

خدایا، نمی خواهم آن قدر بخوابم تا فرشتگان دست خالی از کنار خانه ام بگذرند. نمی خواهم آن قدر سکوت کنم تا کلمه ها مرا از یاد ببرند.

نمی خواهم آن قدر بنشینم تا آهوان به دشت های مکاشفه برسند، بلکه می خواهم مثل پیامبران

تو قشنگ باشم و آن قدر به تو نزدیک شوم که کهکشان ها بتوانند روی ناخنم بنشینند.

محمدرضا مهدیزاده | نثر ادبی | ۷ دیدگاه‌ها »
Newer Entries »